سلام وارث تنهای بینشانیها!
خدای بیت غزلهای آسمانیها
نیامدی و کهنسالهایمان مُردند
در آستانهٔ مرگاند نوجوانیها
چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: «دیوانهها! روانیها!
کسی برای نجات شما نمیآید
کسی نمیرسد از پشتِ نُدبهخوانیها»
مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!
تو ـ هر که هستی از آنسوی مهربانیها!
بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بیزبانیها
هنوز پنجرهها باز میشوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانیها
و زرد میشوند و دانهدانه میافتند
کنار پنجرهها برگِ شمعدانیها

اللهم عجل لولیک الفرج
یا علی![]()
السلام علیک یا قمر منیر بنی هاشم
سوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر ؟
یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟
با دست رشیدت که در آغوش کشیدیش
این آرزوی توست مبادا بخورد تیر
تا چند قدم مانده به بی تابی طفلی
تو آمدی و آمدی .... اما بخورد تیر
***
حالا که به این خیمه تشنه نرسیدی
تو خواسته ای آن قد و بالا بخورد تیر
تو خواسته ای دست ترت را که بیفتد ...
چشمی که رسیده است به دریا بخورد تیر
تو خواسته ای حال که آبی نرساندی
سرتا سر شرمندگی ات را بخورد تیر
***
تو خواسته ای تا همه دار و ندارت
پیش قدم حضرت زهرا بخورد تیر
یا علی
پیشاپیش فرارسیدن ماه محرم و ایام شهادت حضرت اباعبدالله علیه السلام را به پیشگاه حضرت حجة بن الحسن العسکری (عج) و عاشقان آن حضرت تسلیت عرض می کنم.

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد،
احساس کرد از همه عالم جداشدست
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه هاست؟
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان برای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سربریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن؛
پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن؛
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن؛
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن؛
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس....
حمید رضا برقعی


التماس دعا
یا علی
اعیاد شعبانیه مبارک

خدا کند که بهار رسيدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به اين اميد که دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انــارترين روز چيدنش برسد
چه سال ها که در اين دشت خوشه چين ماندم
که دست خالي شوقم به خرمنش برسد
بر اين مشام و براين جان چه مي شود يارب
نسيـمي از چمنش بـويي از تنش برسد
خداي من دل چشم انتظـار من تا چند
به دوردست فلک بانگ شيونش برسد
چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن
خداکند که از آن دور توسنش برسد

فرازی از مناجات شعبانیه
الهی قد سترت علی ذنوبا فی الدنیا و انا احوج الی سترها علی منک فی الاخری اذ لم تظهرها لاحد من عبادک الصالحین فلا تفضحنی یوم القیامت علی روس الاشهاد
" خدایا به حقیقت پوشیدی بر من گناهانی را در دنیا و به سترپوشی آنها نیازمندترم در آخرت. زیرا آشکار نکردی برای احدی از بندگان شایسته ات . پس مرا رسوا مکن در روز قیامت در برابر همه مردم "

الهی هب لی قلبا یدنیه منک شوقه و لسانا یرفع الیک صدقه و نظرا یقر به منک حقه
"خدایا دلی به من ده که به تو نزدیکم دارد از اشتیاق خود.و زبانی که سخن صدق به سوی تو بالا رود. و نگاهی که به تو نزدیکم سازد به اندازه ممکن "

اللهم عجل لولیک الفرج
یا علی![]()
امشب شب آرزوهاست. دعا برای سلامتی و تعجیل در ظهور آقا فراموش نشه.
اللهم عجل لولیک الفرج

هر قدر هم كه دير بيايی و راه دور
هر قدر هم كه بگذرد اين سالهای سال
يك روز ذوالفقار نگاهت به آسمان
پل میزند به سمت تبسم، به شور و حال
حتی اگر نباشم و باشی، چه ديدنیست
آن لحظههای روشن و نورانی وصال
تلخ است اگر چه بی تو همه عمر انتظار
ما را اميد تا ابد است و تو را مجال

در بر گرفته خلوت دل را غبارها
ای علت شکفتن گل در بهارها!
با چلچراغ و آینه و آب سالهاست
صف بستهاند در طلبت بیقرارها
رقصی است ماهیان به غم خو گرفته را
در پا نهادنت به دل چشمهسارها
ای ناگهان درخشش بیادعا! ببار
بر شانههای مویه شب زندهدارها
هر چند تا ظهور تو در بند عزلت است
مضمون بکر بال رها در حصارها
ما چشم بر نهایت راهت نهادهایم
تا ممکن است باشد از این انتظارها!

التماس دعا
یا علی![]()
شباهنگ
از آتش دل ، شمع طرب را مانم
وز شعله ي آه ، سوز تب را مانم
دور از لب خندان تو اي صبح اميد
از ناله زار ، مرغ شب را مانم

ستاره صبحگاهي
ماييم كه در پاي تو چون خاك رهيم
مدهوش و ز دست رفته از يك نگهيم
با ما شبي از مهر در آميز ، كه ما
كم عمرتر از ستاره ي صبحگهيم

باران صبحگاهي
اشك سحر زدايد ، از لوح دل سياهي
خرم كند چمن را ، باران صبحگاهي
عمري ز مهرت اي مه ، شب تا سحر نخفتم
دعوي ز ديده من ، وز اختران گواهي
چون زلف و عارض* او ، چشمي نديده هرگز
صبحي بدين سپيدي ، شامي بدان سياهي
داغم چو لاله اي گل ، از درد من چه پرسي؟
مُردم ز محنت اي غم ، از جان من چه خواهي
اي گريه در هلاكم ، هم درد رنج و دردي
وي ناله در عذابم ، همراز اشك و آهي
چندين رهي چه نالي ، از داغ بي نصيبي؟
در پاي لاله رويان ، اين بس كه خاك راهي
* عارض : روي ، چهره
" رهي معيري "

اللهم عجل لوليك الفرج
آمين
يا علي![]()


