آغاز ایام فاطمیه و شهادت ام ابیها حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بر ساحت مقدس امام زمان (عج)، مقام معظم رهبری و دوستان عزیز تسلیت باد.

مهدی ام، ای سحر عمر من، ای دلدارم***دل خود را به تو بستم که تویی غمخوارم
در پس در به همان روز صدایت کردم***در همان روز که تنها شده بود آن یارم
من همان فاطمه ام، مادر نیلی رویت***از غم هجر تو افسرده دل و بیمارم
پسرم، بین که به بستر تک و تنها ماندم***می روم لیک به فردای تو دل خوش دارم
دست آرم به دعا بهر ظهورت ای یاس***که تویی منتقم عمر کم و پربارم
قبر من را تو عیان کن به محبان علی***بیرق کفر بیفکن به زمین، سردارم
انتقام من و اهلم تو بگیر از دشمن***که من از دشمن و از خصم علی بیزارم

اللهم عجل لوليك الفرج
آمين
يا علي
شباهنگ
از آتش دل ، شمع طرب را مانم
وز شعله ي آه ، سوز تب را مانم
دور از لب خندان تو اي صبح اميد
از ناله زار ، مرغ شب را مانم

ستاره صبحگاهي
ماييم كه در پاي تو چون خاك رهيم
مدهوش و ز دست رفته از يك نگهيم
با ما شبي از مهر در آميز ، كه ما
كم عمرتر از ستاره ي صبحگهيم

باران صبحگاهي
اشك سحر زدايد ، از لوح دل سياهي
خرم كند چمن را ، باران صبحگاهي
عمري ز مهرت اي مه ، شب تا سحر نخفتم
دعوي ز ديده من ، وز اختران گواهي
چون زلف و عارض* او ، چشمي نديده هرگز
صبحي بدين سپيدي ، شامي بدان سياهي
داغم چو لاله اي گل ، از درد من چه پرسي؟
مُردم ز محنت اي غم ، از جان من چه خواهي
اي گريه در هلاكم ، هم درد رنج و دردي
وي ناله در عذابم ، همراز اشك و آهي
چندين رهي چه نالي ، از داغ بي نصيبي؟
در پاي لاله رويان ، اين بس كه خاك راهي
* عارض : روي ، چهره
" رهي معيري "

اللهم عجل لوليك الفرج
آمين
يا علي![]()
سالروز شهادت استاد شهید مرتضی مطهری
و روز معلم گرامی باد.

چند حکایت از کتاب داستان راستان استاد مطهری:
امتحان هوش
تا آخر ، هیچ یک از شاگردان نتوانست به سوالی که معلم عالیقدر طرح کرده بود جواب درستی بدهد. هر کس جوابی داد و هیچ کدام مورد پسند واقع نشد.سوالی که رسول اکرم (ص) در میان اصحاب خود طرح کرده بود این بود:" در میان دستگیره های ایمان کدام یک از همه محکمتر است؟ "
یکی از اصحاب : نماز
پیامبر (ص) : نه
دیگری : زکات
پیامبر (ص) : نه
سومی :روزه
پیامبر (ص) : نه
چهارمی : حج و عمره
پیامبر (ص) : نه
پنجمی : جهاد
پیامبر (ص) : نه
عاقبت جوابی که مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داده نشد. خود حضرت فرمودند :
" تمام اینهایی که نام بردید کارهای بزرگ و بافضیلتی است ، و لی هیچ کدام از این ها آنکه من پرسیدم نیست. محکمترین دستگیره های ایمان ، دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست ."

محضر عالم
مردي از انصار نزد رسول اكرم (ص) آمد و سوال كرد: " يا رسول الله اگر جنازه شخصی در میان است و باید تشییع و سپس دفن شود و مجلسی علمی هم هست که از شرکت در آن بهره مند می شویم ،وقت و فرصت هم نیست که هر دو جا شرکت کنیم ،در هر کدام از این دو کار شرکت کنیم از دیگری محروم می مانیم ،تو کدام یک از این دو را دوست داری تا من در آن شرکت کنم؟ "
رسول اکرم (ص) فرمود: " اگر افراد دیگری هستند که همراه جنازه بروند و آن را دفن کنند، در مجلس علم شرکت کن. همانا شرکت در یک مجلس علم از حضور در هزار تشییع جنازه و از هزار عیادت بیمار و هزار شب عبادت و هزار روز روزه و هزار درهم صدقه و هزار حج غیر واجب و هزار جهاد غیر واجب بهتر است. این ها کجا و حضور در محضر عالم کجا ؟ مگر نمی دانی به وسیله علم ا ست که عبادت خدا صورت می گیرد؟ خیر دنیا و آخرت با علم توأم است ،همان طور که شر دنیا و آخرت با جهل توأم است. "

حتی برده فروش
ماجرای علاقه مندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن روغن زیتون بود، نسبت به رسول اکرم معروف خاص و عام بود. همه می دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست می دارد و اگر یک روز او را نبیند بی تاب می شود. او به دنبال هر کاری که بیرون می رفت اول راه خود را به طرف مسجد ( یا خانه رسول خدا یا هر نقطه دیگری که پیغمبر آنجا بود) کج می کرد و به هر بهانه بود خود را به پیغمبر می رساند و از دیدن پیغمبر توشه بر می گرفت و نیرو می یافت، سپس به دنبال کار خود می رفت.
گاهی که مردم دور پیغمبر بودند و او پشت سر جمعیت قرار می گرفت و پیغمبر دیده نمی شد ،از پشت سر جمعیت گردن می کشید تا شاید یک بار هم شده چشمش به جمال پیغمبر اکرم بیفتد.
یک روز پیغمبر اکرم متوجه او شد که از پشت سر جمعیت سعی می کند پیغمبر را ببیند. پیغمبر هم متقابلا" خود را کشید تا آن مرد بتواند به سهولت او را ببیند. آن مرد در آن روز پس از دیدن پیغمبر ،دنبال کار خود رفت، اما طولی نکشید که برگشت.همینکه چشم رسول خدا برای دومین بار در آن روز بر او افتاد ،با اشاره دست او را نزدیک طلبید. آمد جلو پیغمبر و نشست.پیغمبر فرمود :
" امروزِ تو با روزهای دیگر فرق داشت. روزهای دیگر یک بار می آمدی و بعد دنبال کارت می رفتی، اما امروز پس از آنکه رفتی دو مرتبه برگشتی . چرا؟ "
گفت : " یا رسول الله، حقیقت این است که امروز آنقدر مهر تو دلم را گرفت که نتوانستم دنبال کارم بروم. ناچار برگشتم. "
پیغمبر اکرم در باره او دعای خیر کرد. او آن روز به خانه خود رفت ،اما دیگر دیده نشد.چند روز گذشت و از آن مرد خبر و اثری نبود. رسول خدا از اصحاب خود سراغ او را گرفت. همه گفتند : " مدتی است او را نمی بینیم. " رسول خدا عازم شد برود از آن مرد خبری بگیرد و ببیند چه بر سرش آمده. به اتفاق گروهی از صحاب و یارانش به طرف " سوق الزیت " (بازاری که در آنجا روغن زیتون می فروختند ) راه افتاد. همینکه به دکان آن مرد رسید ،دید تعطیل است و کسی نیست. از همسایگان احوال او را پرسید. گفتند : " یا رسول الله، چند روز است که وفات کرده. "
همه آنها گفتند : "یا رسول الله، او بسیار مرد امین و راستگویی بود اما یک خصلت بد در او بود ."
- چه خصلت بدی؟
-از بعضی کارهای زشت پرهیز نداشت.مثلا" دنبال زنان را می گرفت.
- خداوند او را بیامرزد و مشمول رحمت خود قرار دهد. او مرا چنان دوست می داشت که اگر برده فروش هم می بود خداوند او را می آمرزید.

اللهم عجل لولیک الفرج
آمین
یا علی


